
دختری استاده بر درگاهxa0 چشم او بر راهxa0 xa0در میان عابران چشم انتظار مرد خود مانده ستxa0 xa0چشم بر می گیرد از رهxa0 بازxa0 می دهد تا دوردستِ جاده مرغ دیده را پروازxa0 از نبرد آنان که برگشتندxa0 گفته اندxa0 او بازخواهد گشتxa0 لیک در دل با خود این گویندxa0 صد افسوسxa0 xa0بر فراز بام این خانهxa0 xa0روح او سرگرم در پرواز خواهد گشتxa0 جاده از هر عابری خالی ستxa0 xa0شب هم از نیمه گذشته ست و کسی در جاده پیدا نیستxa0 xa0باز فرداxa0 xa0دخترک استاده بر درگاهxa0 xa0چشم او بر راه! xa0 حمید مصدق...
ادامه مطلب
ای صمیمی، ای دوست گاه و بیگاه لب پنجره خاطره ام می آیی دیدنت... حتی از دور آب بر آتش دل می پاشد آنقدر تشنه دیدار تو ام که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم دل من لک زده است گرمی دست تو را محتاجم و دل من... به نگاهی از دور طفلکی می سازد ای قدیمی، ای خوب تو مرا یاد کنی یا نکنی، من به یادت هستم من، صمیمانه به یادت هستم آرزویم همه سر سبزی توست دایم از خنده لبانت لبریز دامنت پرگل باد. xa0 "حمید مصدق"...
ادامه مطلب